نام : گمنام شهرت : آواره شغل : عاشق نام پدر: پريشان نام مادر: فرشته غم نام خواهر : گريان نام برادر: انتظار نام دوست : بی خيال محله : از ديار فراموش شدگان درد : سکوت غزل : آه دبيرستان : عاشقان جرم : به دنيا آمدن محکوم : به زنده ماندن پلاک : بيکران نشانی :شهر صفا ، ميدان وفا ، بزرگراه محبٌت ، خيابان آشنايي ، چهارراه سرگردانی ، کوچه عشق ، پلاک بيکران ، منزل چشم انتظار
من از دوستان گلم معذرت میخوام ازاینکه وبلاگم غمگینه و باعث ناراحتی شما میشه . این وبلاگ حرف دل خودمه حرفای دلمو جایی ندارم که بگم واسه همینه که غمگینم. من شنیده بودم بعضی از دوستان که میان دلشون میگیره . بازم معذرت میخوام.دوستتون دارم...بی اندازه
روزها در پی هم می گذشتند وگنجشکک با خدا هیچ نمی گفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار با فرشتگان اینگونه می گفت: می آید ،من تنها گوشی هستم که غصٌه ها یش را می شنود ویگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگاه می دارد . و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درختان دنیا نشست و خدا لب به سخن گشود : با من بگو با آنچه که سنگینی سینه ی توست . گنجشک گفت: غم من همه از توست از نا مهربانی ات چه بگویم. خدا گفت بگو می شنوم .
گنجشک گفت: لانه ی محقری داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام که تو همان را هم از من گرفتی ،این طوفان بی موقع چه بود چه می خواستی از لانه ی محقرم؟ کجای دنیای تو را گرفته بود ؟ وسنگینی بغض راه بر کلا مش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .
خدا گفت : وچه بلایی که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و ندانسته به دشمنی ام بر خاستی .اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود .ناگاه چیزی درونش فرو ریخت و های های گریه اش ملکوت خدا را پر کرد.
و روزی از روزهای خداوند بود .گنجشک بی تابانه از شاخه ای به شاخه ی دیگر می پرید .گهگاه پری می زد وبه دور دست می نگریست و باز بی تاب تر از پیش باز می گشت .خدا گفت: در انتظار چه هستی ؟ گنجشک گفت: گنجشکی از گنجشکان باغ . خدا گفت: شاید نیاید این قدر بی تاب مباش.گنجشک:نه او می آید یقین دارم. خدا: یقین داری ؟ چگونه؟ گنجشک گفت: آخر او دو ست و همراه من است ، هرگز وعده ی دروغی به من نداده. خدا گفت: دوست و همراه ؟! چه زیبا ! راستی آیا من از او به تو نزدیکتر نیستم ؟ پس چگونه است که هرگز این چنین به وعده هایم یقین نداری ؟ گنجشک سر به زیر انداخت.
خدا گفت: هرگز به تو وعده ی دروغی نه داده و نه خواهم داد . پس در قبول وعده هایم تردید مکن و اکنون شاد باش که دوست صدیقت در راه است .
گنجشک سر بلند کرد . نقطه ای سیاه از دور به سمت او می آمد و گنجشک با چشمانی پر از اشک به سوی خدا نگریست.