تبليغاتX

سلام گلم به کلبه ی دل من خوش اومدین
   

 


* .:: فقط به خاطر تو ::. *  


بتراش ای سنگ تراش عاقبت شدم فداش ............... بنویس تا بدونه عمرمو دادم براش

 




 


درد و دل


       آثار بجا يك عاشق


دوستان


لینک های ویژه


فال عشق


آیدی من


آمار وبلاگ :

لوگوی وبلاگ


موزیک وبلاگ
 

(-----** اینم از این.... **-----)
 

دست تو تو دست من بود دلت اما جایی دیگه

تو خودت خبر ندادی اما چشمات اینو میگه

مدتی بود حس می کردم که دلت یه جا اسیره

 

پشت پا زدی به بختت کی واست جز من میمیره

 

تو می گی یه وقتا گاهی پیش میاد یه اشتباهی

نه دیگه دیگه نمیشه واسه تو نمونده راهی

دیگه دیدنم محاله دیگه برگشتم خیاله

 

سزای کارت همینه دل از اون نگات بیزاره

 

تو می گی یه وقتا گاهی پیش میاد یه اشتباهی         نه دیگه ، دیگه نمشه واسه تو نمونده راهی

 خیلی سخته .....


نويسنده: .:: مهــدی ::. مورخ: چهارشنبه سی ام خرداد 1386 در ساعت: 23:27

(-----** نشد که نشد که نشد هیچ وقت نمیشه .... **-----)

نشد یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه من باشم و اون باشه و یه شب مهتابی باشه نشد یه جا بمونه و آخر بشه مال خودم حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم با هم التماس من نشد دیگه نره سفر شعر هام به جز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم نه اینکه من نخوام برم نذاشت گلا رو ببینم نشد همه دعام کنن همیشه اون باشه پیشم یکی می گفت خواب دیده که اون گفته عاشقش می شم اما نشد قسمت ما یه لحظه روشن و خوش پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش نشد که نشکنه بازم این کینه شکسنتی هیچ جای دنیا ندیدم عجب چشای روشنی باور کردی یه موجشو به صد تا دریا نمی دم یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمی دم راست می گه هر چی اون بگه من کجا و دیوونگی چه جور به حرفش گوش کنم اون گفت بچسب به زندگی خلاصه که آخر نشد ما گل سرخو بو کنیم اون گفت برو که بتونی خوب حفظ آبرو کنی نشد یه بارم برسم به آرزوهای محال  یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم گذشته کار از کارمون دیر شده به خدا قسم نشد به موقع این کویر ابری شه بارون بگیره نشد خودش آینه که هست بیاد و شمع دون بگیره نشد بپاشم زیر پاش عطر گل محمدی نشد بهم جواب بده حتی بهم بگه بدی نشد دوست دارم بگه به من که نه به  دیگری نشد یه بارم رد نشه از روش شعرا ر سری نشد یه کاری بکنه که بدونم دوستم داره آتیش گرفتمو یه بار نگام نکرد بگه  نشد یه بار حرف بزنه نزاره پای سرنوشت نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت شد شبی یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم

 

نشد برم نشد نره نشد بخواد نشد زیاد  نشد ولی شاید بشه

واسم دعا کنین زیاد

قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید اول خدا بعدم شما

 

نشد که نشد که نشد


نويسنده: .:: مهــدی ::. مورخ: دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 در ساعت: 23:10

(-----** مـــرگ آرزوها .... **-----)
 

مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد

و درطابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد

دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند

 همیشه دوست داشتم کسی را در آغوش بگیرم

چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند همیشه چشم انتظار بودم

 صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد .

مرا در آفتاب بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد.


 مــــرگ آرزوها


نويسنده: .:: مهــدی ::. مورخ: دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 در ساعت: 14:27

(-----** خاطرات .... **-----)

 

امشب که سقف بي ستاره ي اتاقم بر سرم سنگيني مي کند مانده ام که از چه بنويسم از انهايي که

 ديروز با من بود ند و امروز رفته اند و يا از تو که هميشه حرفه ايي مرا مي خواني؟ از چه

بنويسم؟ از اسماني که در حال عبور است؟يا از دلي که سوت و کور است؟ از زمين بنو يسم يا

از زمان يا از يک نگاه مهر بان؟ از خا طراتي که با تو در باران خيس شد؟ يا از غزل هايي که

هيچو قت سروده نشد؟از چه بنو يسم؟ از نا مه هايي که هر گز بسو يت نفرستادم يا از ترانه هايي

که هر گز برايت نخواندم؟از چتري که هرگز زير ان نايستا ديم يا از بد رودي که ان را هر گز

بر زبان نياورديم؟ من عاشق بياباني هستم که قسمت نشود در ان قدم بزنيم.من دل بسته درختي

هستم که فرصت نشد آسمان را روي ان حک کنيم. من منتظر پنجره اي هستم که عطر تو را دو

باره به من نشان بدهد.من ديوانهي ساقه هاي يک پر سيا وشانم که اولين بار در خواب سپيد تو

روييد اي عشق ناگزير اگر قرار باشد بنويسم بايد در تمام سطر هايي دفترم حضور داشته باشي

نفسهايي تو مي تواند برگ برگ دفترم را از پاييز پاک کند من بي قرار حرف هايي ناب توام

حرف هايي که هزاران سال ديگر در يک بعد از ظهر افتابي به من خواهي گفت من در اولين

روز افرينش چشم به راه نگاه جذاب توام کي مرا مي بيني. باز تو از من صداي به يادگار داري

والي من فقط با خا طراتت زندم ام.......

 

 


نويسنده: .:: مهــدی ::. مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 در ساعت: 22:37

(-----** دلم بهونه تو رو داره .... **-----)
چند روزه دل دیوونه میگیره همش بهونه

آتیشم میزنه هر شب جای خالیت توی خونه

دل من هواتو داره دیگه طاقت نمیاره این

 

این دل همیشه گریون مثل ابرای بهاره

 

کی تو رو دوستت داره قد یه دنیا

کی میخواد با تو باشه حتی تو رویا

دنبال جای پاهاته توی شنهای قشنگ و خیس دریا

 

نگو که رفتن تو سهم منه دل من طاقت نداره میشکنه

 

نگو که باید جدا شیم نگو قسمت من و تو رفتنه

کی تو رو دوستت داره قد یه دنیا

کی میخواد با تو باشه حتی تو رویا

 

دنبال جای پاهاته توی شنهای قشنگ و خیس دریا

 

نگو که رفتن تو سهم منه دل من طاقت نداره میشکنه

نگو که باید جدا شیم نگو قسمت من و تو رفتنه

 

چـــــــرا ؟؟؟


نويسنده: .:: مهــدی ::. مورخ: دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 در ساعت: 14:42

(-----** خیلی دوست دارم **-----)

 

چشمش نکنی ها ....

 


نويسنده: .:: مهــدی ::. مورخ: پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 در ساعت: 1:33

(-----> ** چـــــــــرا ای نازنین ؟ ** <-----)
 
نمي گيري سراغي از دل ما
نمي پرسي تو حال شاپرك ها


نمي گويي كجايند قاصد ك ها چرا ديگر نمي آيي كنارم


بگو با تو چه كردم ، اي نگارم بگو يارا چرا از من بريدي


مگر جانا ، تو عشق من نديدي به ياد آور شكوه لحظه ها را


صداقت را ، وفا را ، خنده ها را به ياد آور صفاي بي دلي را


همان دوري و رنج و يكدلي را اگر مهتاب گشته همدم تو


چرا آمد شبانگاهان غم تو چرا و صد چرا اي نازنينم


بدان تا بودم و هستم همينم همان عاشق ، همان صادق ، همان راد

 
كه از ياد تو گردد همچنان شاد

 


نويسنده: .:: مهــدی ::. مورخ: چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 در ساعت: 14:54

(-----> ** خيال من... برای تنها کسی که تو دنیا عاشقش شدم اما باور نداره... ** <-----)

 .......                                                                  

 

نگاهم به ساعته :خدايا چرا اينقدر دير كرد؟ هميشه اين ساعت مي اومد... يعني كجاست؟

با خودم ميگم نكنه نياد؟

ولي نه قول داد گفت :حتما ميام ... صداي قطرات بارون كه به شيشه ميخوره

سكوت اتاق رو مي شكنه از جام بلند ميشم ...

ميرم كنار پنجره به آسمون نگاه ميكنم آروم آروم اشكام سرازير ميشه خدايا يعني كجاست...

يادم مياد بهم گفتي هيچوقت گريه نكن اگه منو دوست داري گريه نكن

دستامو مي برم تا پاكشون كنم ...صداي پات مياد اشتباه نمي كنم صداي پاي خودته

تا ميخوام بيام در اتاق رو باز كنم دستگيره تكون خورد تو اومدي

آره اومدي به چشمام نگاه مي كني زود سلام ميكنم جواب نميدي نگات مي كنم اخم كردي

ميگي چرا؟ منظورت چشماي خيسمه؟ اما من كه پاكش كردم....

مياي جلوم ميگي مگه بهت نگفتم.... بعد ميري سمت در و ميگي

پس معلومه دوسم نداري...

( خدايا چقدر از اين كلمه بدم مياد چرا نميخواي باور كني دوست دارم خيلي زياد ...)

زود در رو مي بندم و تكيه ميدم بهش. . .ميگم : بخدا يه دفعه شد من فكر كردم

 نمياي گريه ام گرفت ببخشيد ...و سرم و ميندازم پايين ..

آهي كشيدي ...نمي دونم از خستگي بود يا پيش خودت گفتي: من از دست بچه بازي تو

چي كار كنم؟ منم واست قيافه گرفتم ميدوني چقدر دير اومدي؟

                ميدوني از كي منتظرتم؟ و ميرم كنار پنجره و بهت نگاه مي كنم

حالا تو تكيه دادي به در و چشمات رو بستي دلم برات مي سوزه خيلي

خسته اي با صداي آرومي ميگم اگه خسته اي برو اما فردا شب زود بيا

من ناراحت نميشم حالا ديگه چشمات بازه مياي كنارم با لبخند بهم ميگي نه خسته

نيستم گفتم : پس چرا چشمات رو بستي؟ .... ببين بخدا من ناراحت نميشم بري ..

تو ميگي نه واسه خستگي نبود چشمام رو بستم داشتم فكر ميكردم

بعد ميگي: امروزم بيكار بودين؟ به چشمات نگاه ميكنم با ديدن شيطنت تو چشمات مي فهمم

ميخواي اذيتم كني منم واسه اينكه لجت رو در بيارم ميگم آره ...

دلت بسوزه تو چي؟ آخي تو نخوابيدي؟ خب چه خبر بود؟ خوش گذشت بهتون؟

 چيكارا كردين؟

تو هم واسه اينكه منو اذيت كني ميگي :نه با.... رفتيم بيرون مگه ما سر كار رفتيم ؟

 يه راست از خونه رفتيم بيرون شهر با دوستامون

خيلي خوش گذشت يه نگاه بهم مي كني ميبيني دارم با عصبانيت نگات ميكنم خندت ميگيره

ميگي شوخي كردم آره سر كار بوديم يه راست وقتي كارمون تموم شد اومدم اينجا

منكه يه چيزي يادم افتاد گفتم : راستي چرا دير كردي؟ مگه قرارهر شب ما11:30نبود؟

الان چنده نگاه به ساعت كردي؟ اگه ميخواستي دير بياي بهم خبر ميدادي

چرا دير اومدي؟ .... جواب بدم؟ يا نه؟ منم ميگم : آره بگو منتظرم البته اگه فضولي نباشه؟

با عصبانيت نگام ميكني ميگي: صد دفعه بهت گفتم حرف چرت نزن خيلي شلوغ بود

منم نمي خواستم جلوي كسي زنگ بزنم نشد ببخشيد...

بعد واسه تلافي حرفم گفت:

فكر نمي كردم اينقدر منتظر باشي ليوان آبي كه كنار دستم بود ريختم تو صورتش

و گفتم : اين مشكل من نيست مشكله توئه كه نميخواي بفهمي ...

.... اي بابا توخيابون بايد خيس بشيم اينجا هم تو منم روم روطرف پنجره برگردوندم و

گفتم وقتي حرفاي منو مي گي چرت اما

حرفاي خودت چرت تره بايد تنبيه بشي هيچي نگفت داشت واسه خودش سوت ميزد

منم چيزي نگفتم بعد چند دقيقه سرم رو برگردوندم ديدم داره  

   تو كشوي ميز سرك ميكشه به كاراش داشتم نگاه مي كردم

كه يه دفعه روش رو طرف من چرخوند وقتي ديد دارم نگاش ميكنم  

دستشو به كمرش زد وگفت : مگه شما قهر نيستين؟ پس چرا نگاه ميكنيد؟

با اخم گفتم قدغنه؟ گفت: نه اصلا بعد كشوي بعدي رو باز كرد رفتم طرفش در حاليكه

كشو رو مي بستم گفتم : ديرت نشه تو خونه راهت نميدن

به ساعتش نگاه كرد و گفت : خيلي هم دير نشده با لبخند نگام كرد و گفت : كاري نداري؟

گفتم : نه مواظب خودت باش فردا شب هم دير نكنيا

...: نه دير نمي كنم شب بخيرتا فردا شب و از اتاق بيرون رفت ....

هنوز از جام تكون نخورده بودم كه باز برگشت و گفت: راستي تو كه

از دستم ناراحت نيستي؟ خنده م گرفت گفتم : ميذاشتي فرداشب مي پرسيدي

گفت : يادم رفت بپرسم ناراحتي از دستم؟ گفتم : نه لبخندي زدو گفت: شب بخير

و رفت... 

 

  

 


نويسنده: .:: مهــدی ::. مورخ: جمعه یازدهم خرداد 1386 در ساعت: 11:56

(-----> ** وقتــی رفتـم ** <-----)

هیچکی از رفتن من غصه نخورد هیچکی با موندن من شاد نشد 

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دل من میخواست تلافی بکنه پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

پس چشه هیچ کسی عاشقم نکردوقتی رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود اگه شب میرفتم و خورشید نبود

آسمون خوب میدونم مهتابی بود دم رفتن کسی گفت سفر بخیر 

که واسم غریب و نا شناخته بود اما اون وقتی رسید که قلب من

 

همه آرزوهاشو باخته بود...

 

 چهره هیچ کسی پژمرده نبودگلا اما همه پژمرده بودن

 کسائیکه واسشون مهم بودم همه شاید یه جوری مرده بودن

 وقتی رفتم کسی غصش نگرفت وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

 دل من میخواست تلافی بکنه پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

 وقتی رفتم نه که بارون نگرفت هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود

اگه شب میرفتم و خورشید نبود آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر که واسم غریب و نا شناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من همه آرزوهاشو باخته بود 

 

اما اون وقتی رسید که قلب من همه آرزوهاشو باخته بود ...

 

وقتی رفتــــــــــــم .............


نويسنده: .:: مهــدی ::. مورخ: چهارشنبه دوم خرداد 1386 در ساعت: 9:18