نام : گمنام شهرت : آواره شغل : عاشق نام پدر: پريشان نام مادر: فرشته غم نام خواهر : گريان نام برادر: انتظار نام دوست : بی خيال محله : از ديار فراموش شدگان درد : سکوت غزل : آه دبيرستان : عاشقان جرم : به دنيا آمدن محکوم : به زنده ماندن پلاک : بيکران نشانی :شهر صفا ، ميدان وفا ، بزرگراه محبٌت ، خيابان آشنايي ، چهارراه سرگردانی ، کوچه عشق ، پلاک بيکران ، منزل چشم انتظار
من از دوستان گلم معذرت میخوام ازاینکه وبلاگم غمگینه و باعث ناراحتی شما میشه . این وبلاگ حرف دل خودمه حرفای دلمو جایی ندارم که بگم واسه همینه که غمگینم. من شنیده بودم بعضی از دوستان که میان دلشون میگیره . بازم معذرت میخوام.دوستتون دارم...بی اندازه
دوستت دارم را در گوش قاصدکها می گویم و رو به سوی تو می فرستم در غیاب تو با جهان مدارا کرده ام به این خیال که می آیی به پنجره چشم دوخته ام زندگی را بی تو دوره کرده ام واو تا واوش را همیشه چیزی اما گم بوده، کم بوده به پنجره چشم دوخته ام صبوری رمز زندگی است، نیست؟ هزار در گشوده به رویم، نگشوده؟ با این وجود دری هنوز بسته مانده به رویم دری که تو از آستانه اش بگذری و بیایی کاش که بیایی. کاش که حالا بیایی. به پنجره چشم دوخته ام و به هیاهوی تجریش نگاه می کنم البته در خیالم من که آنجا نیستم هر چه هست در خیال من است تنگ های بلوری با ماهی های قرمز تنها که مدام لب می زنند و چیزی می گویند سبزه هایی که اگر سیزده روز دیگر تاب بیاورند گره می خورند و در نحسی سیزده بخت یکی را باز خواهند کرد آجیل و راحت الحلقوم هایی که از هیچ گلویی راحت پایین نمی روند و اسکناس های تا نخورده ی خوش رنگ سمنو و سکه و سیب های سربه راهی که دلشان هوای حوا کرده و آدم را وسوسه می کنند امسال خانه تکانی نکرده ام مدام به پنجره چشم دوخته ام که بیایی و دلم را بلرزانی غبارش را بتکانی.
شاید باور نکنی که چقدر دوستت دارم در زلال اشکهای آسمان در این شب سرد زمستانی وگاهِ بی تو بودن و صدایست که که نه در دور دست در همین نزدیکی است صدای اشکهای آسمان صدای ابدیت زمان صدایی در باور ناامیدی صدایی هم پیمان قلب غم آری! چه صدای آشنایی صدای قطره قطره چکه چکه ی باران که در این تاریکی شب تنهایم را به ابدیت تو پیوند میزند
همیشه غم دوری تو اشک را در چشمانم جاری می کند اشکی که همیشگی است آری ، ازآن روز می ترسم که من به تو نرسم و حادثه ها تو را از من بگیرند وبه دور دست ها ببرند
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود ، يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند. قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي . اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي . و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند. تنها عقل وقلب در جلسه ماندند.
عقل گفت : ديدي قلب ، همه از عشق بيزارند ولي من متحيرم كه، با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد : كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم.
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم
ای کاش وقتی می داشتمت بیشتر قدرتو می دونستم ای کاش همیشه پیشم میموندی.....)
دیدی بی معرفت دیدی این دفعه تو اول بودی........
یادته همیشه بهم می گفتی تو همیشه جلوتر از منی تو درس تو امتحان تو گواهینامه و تو خیلی چیزای دیگه.... یادته بهم می گفتی هرچی خواستی به دست اوردی یادته بهت می گفتم تو هم سعی کنی می تونی به خواسته هات برسی ولی این بار تو رسیدیو من نرسیدم....
این بار که تو اول بودی این بار که تو به خواستت زود تر از من رسیدی دیدی
من فکر می کنم چون خودت خواستی نه....
ولی این دفعه نمی دونم چرا هرچی من می خوام نمی شه
می دونی چی می خوام می خوام که بیام پیشت می خوام که منم مثل تو بتونم پرواز کنم
می خوام که با تو باشم منم می خوام خذا رو ببینم ولی چرا نمی شه.....
چرا به خواسته هام نمی رسم مگه من همیشه جلوتر از تو نبودم پس چی شد چرا این بار به خواستم نمی رسم
شاید خدا منو دوست نداره آخه اگه دوست داشت میاورد پیش خودش همونجور که تو رو بورد.........